| ماییم که از باده بی جام خوشیم هر صبح منوریم و هر شام خوشیم | ||
|
|
دومبتکر |
|
| گويند سرانجام ندارید شما ماییم که بی هيچ سرانجام خوشيم | ||
|
مطالب جالب
روحيه شما، به عنوان يک مرد يا زن چگونه است؟
|
شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
من رفتم!
چو دل در دیگری بستی نگاهش دار، من رفتم چو رفتی در پی دشمن، مرا بگذار، من رفتم پس از صد بار جانم را که سوزانیدهای از غم چو با من در نمیسازی، مساز، اینبار من رفتم کشیدم جور و میگفتم: ز وصلت برخورم روزی چو از وصل تو دشمن بود برخوردار، من رفتم ز پیش دوستان رفتن نباشد اختیار دل بنالم، تا بداند خصم: کز ناچار من رفتم چو دل پیش تو میماند گواهی چند برگیرم: کزین پس با دل گمره ندارم کار، من رفتم ترا چندین که با من بود یاری، بندگی کردم چو دانستم که غیر از من گرفتی یار، من رفتم بخواهم رفتن از جور تو من امسال و میدانم که از شوخی چنان دانی که از پیرار من رفتم مرا گفتی که: غمخوار تو خواهم شد بدلداری نگارا، بعد ازینم گر تویی غمخوار، من رفتم ندارد اوحدی با من سر رفتن ز کوی تو تو او را یادگار از من نگه میدار، من رفتم دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
باید فراموشت کنم
باید فراموشت کنم،چندیست تمرین می کنم یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
قاصد
قاصد آمد گفتمش : آن ماه سیمین بر چه گفت ؟ یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧
شعر دیوانگی و پاسخ به آن و پاسخ به پاسخ آن!
شعر دیوانگی از «سیمین بهبهانی» یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
قسمتهایى از کتاب "یازده دقیقه" اثر "پائولوکوئیلو"
از دفترچهى یادداشت ماریا، روزى که مرد سوییسى را ملاقات کرد: همه به من میگویند که دارم تصمیم اشتباهى مىگیرم، اما اشتباه کردن، بخشى از زندگى است. جهان از من چه مىخواهد؟ آیا مىخواهد که هیچ ریسکى نکنم و به جایى برگردم که از آن آمدهام چون جرٱت آن که به زندگى "بله" بگویم را نداشتم؟ من اولین اشتباهم را در یازده سالگى کردم، وقتی آن پسر از من پرسید که آیا مىتوانم به او مداد قرض دهم؛ از آن زمان، تشخیص دادم که بعضى اوقات، تو هیچ شانس دومى بهدست نمىآورى و بهترین این است که هدایایى که دنیا به تو مىدهد را قبول کنى. البته ریسکى در این کار است، اما آیا این ریسک بزرگتر از چهل و هشت ساعت دراتوبوس نشستن تا اینجا و وقوع این حادثه است؟ اگر من قرار است به کسى یا چیزى وفادار باشم، اول از همه باید نسبت به خودم با وفا باشم. اگر من به دنبال عشق واقعى مىگردم، ابتدا باید توانایى یک عشق متوسط را در خودم کشف کنم، تجربهى کمى که از زندگى دارم به من درس داده که هیچکس صاحب هیچ چیز نیست، همه چیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهاى غیرمادى، در مورد مادیات هم صادق است. تمام کسانى که چیزى را از دست داده اند همیشه فکر مىکنند آنچیز براى همیشه ماندگار است (که بارها براى خود من هم اتفاق افتاده) و در آخر نتیجه گرفته اند هیچ چیز واقعا به آنها تعلق ندارد. و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، هیج دلیلى ندارد که وقتم را برای جستجوى چیزهایى که براى من نیستند، تلف کنم. بهترین آن است که جورى زندگى کنم که امروز روز اول و آخر زندگىام است.
شانس هاى از دست رفته. او خیلى زود معنى آنها را فهمیده بود . گر چه "دوستت دارم "دو کلمهاى بود که او در دوران بیست و دو سالگىاش زیاد شنیده بود، و هماکنون آنها براى ماریا به نظر کلمات تهى و بىمعنى مىآمدند، زیرا هیچکدام از آنها هیچوقت به مسالهى عمیق و جدى یا رابطههاى ماندگار تبدیل نشده بود. ماریا از او بهخاطر کلماتش تشکر کرد، و آنها را در دفترچه یادداشتش یادداشت کرد :"هیچ کس نمی داند زندگى براى ما چه ذخیره کرده، خیلى خوب است که همیشه بدانیم در خروج فورى کجاست."
من مىتوانم انتخاب کنم که قربانى دنیا باشم یا یک ماجراجو در جستجوى گنج. همهى اینها به طرز نگاه من به زندگى بر میگردد.
از دفترچهى خاطرات ماریا، شبى که تمام اشتیاقش براى بیرون رفتن، زندگى یا منتظر ماندن براى زنگ تلفن را از دست داده بود: امروز را در یک پارک گذراندم. از آنجا که نمىتوانم پولم را هدر دهم، فکر کردم بهترین آن است که بقیهى مردم را تماشا کنم. زمان طولانى را کنار قطار (ترن) هوایى گذراندم و متوجه شدم بیشتر مردم به دنبال هیجان سوار آن مىشوند ولی وقتى آن شروع به حرکت مىکند، آنها وحشت مىکنند و درخواست مىکنند تا ماشین بایستد. آنها چه انتظارى دارند؟ وقتى ماجراجویى را انتخاب مىکنند، آیا نباید خودشان را براى همهى راه آماده کنند؟ یا فکر مىکنند انتخاب عاقلانه این است که از بالا و پایین رفتن ها پیشگیرى کنند و تمام زمانشان را بر روى یک چرخ و فلک روى نقطهها بچرخند و بچرخند. در حال حاضر، خیلى بیشتر از آنى تنها هستم تا در مورد عشق فکر کنم، اما باید باور کنم که آن اتفاق مىافتد و باور کنم که من شغلى پیدا خواهمکرد. اینجا هستم. زیرا این سرنوشت را انتخاب کردم. ترن هوایى زندگى من است؛ زندگى یک بازى سریع و سرگیجهآور است؛ زندگى پریدن با پاراشوت است؛ شانسهاى مختلفى دارد، بهزمینافتادن و دوباره برخواستن؛ مثل کوهنوردى مىماند، خواستن تا رسیدن به قلهى خودت و احساس عصبانى و ناراضى بودن وقتى به آن نمیرسى. دور بودن از خانوادهام و زبانى که با آن مىتوانم خودم و احساساتم را بیان کنم سخت است، اما، از این به بعد، هروقت که احساس افسردگى کنم، آن پارک را بیاد خواهم آورد. اگر خوابم برده باشد و یک دفعه روى آن ترن هوایى بیدار شوم چه احساسى خواهم داشت؟ خوب، حس در دام افتادن، ترس در هر خمیدگى، تقاضا برای پیاده شدن. اگرچه، اگر باور کنم آن شیارها سرنوشت ما هستند و خدا مسئول ماشینها است، آن وقت آن کابوس به هیجان تبدیل خواهد شد. به چیزى که واقعا است، یک ترن هوایى، یک اسباب بازى امن و قابل اطمینان که در آخر توقف خواهد کرد، اما تا زمانى که سفر طول مىکشد من باید به مناظر اطراف و صداى جیغها که هیجانانگیز هستند توجه کنم. پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٧
دیگر ...
دیگر ساعتی بر دست های من نخواهی دید! یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧
گریز و درد
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال، به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم...
شعری زیبا بود از فروغ فرخزاد
دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧
شکست نیاز
عجب شعر قشنگی؛ خدا میدونه چقدر به دلم نشست، نظر شما چیه؟ آتشی بود و فسرد فروغ فرخزاد یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧
این روزا
این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه مریم حیدرزاده دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
انتظار
آن لحظه را انتظار خواهم کشید
|
درباره ما
آرشيو وبلاگ
مطالب اخیر
من رفتم!
|
