ماییم که از باده بی جام خوشیم                                     هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

دومبتکر

گويند سرانجام ندارید شما                                          ماییم که بی هيچ سرانجام خوشيم

 

 

 

مطالب جالب


فال حافظ


سايت تخصصي موبايل


تست شخصیت سنجی


شما چه گلی هستید؟


تست هاي خود شناسي


روانشناسي رنگها

خود را بهتر بشناسید!

تست اعتماد بنفس

روحيه شما، به عنوان يک مرد يا زن چگونه است؟


 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
من رفتم!

چو دل در دیگری بستی نگاهش دار، من رفتم     

چو رفتی در پی دشمن، مرا بگذار، من رفتم

پس از صد بار جانم را که سوزانیده‌ای از غم     

چو با من در نمیسازی، مساز، اینبار من رفتم

کشیدم جور و میگفتم: ز وصلت برخورم روزی     

چو از وصل تو دشمن بود برخوردار، من رفتم

ز پیش دوستان رفتن نباشد اختیار دل     

بنالم، تا بداند خصم: کز ناچار من رفتم

چو دل پیش تو میماند گواهی چند برگیرم:

کزین پس با دل گمره ندارم کار، من رفتم

ترا چندین که با من بود یاری، بندگی کردم     

چو دانستم که غیر از من گرفتی یار، من رفتم

بخواهم رفتن از جور تو من امسال و می‌دانم     

که از شوخی چنان دانی که از پیرار من رفتم

مرا گفتی که: غمخوار تو خواهم شد بدلداری     

نگارا، بعد ازینم گر تویی غمخوار، من رفتم

ندارد اوحدی با من سر رفتن ز کوی تو

تو او را یادگار از من نگه می‌دار، من رفتم

توسط pat va mat

دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم،چندیست تمرین می کنم
من می توانم می شود،آرام تلقین می کنم

با عکس های دیگری تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را،بیهوده تزئین می کنم

سخت است اما می شود، در نقش یک عاقل روم
نه شب دعایت می کنم، نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست،تابعد بهتر می شوم
فکری برای این دلِ تنهایِ غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین
خود را برای درک این، صدبار تحسین می کنم

از جنب و جوش افتاده ام، دیگر نمی گویم بخود
وقتی عروسی می کند،آن می کنم،این می کنم

هرچه دعا کردم نشد،شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

نه اسب،نه باران، نه مرد...تنهایم و این دائمی ست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

یا می برم یا باز هم،نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سرخ خود،با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مالِ منی،نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست،درعشق گلچین می کنم

کم کم ز یادت می روم،این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش، صدبار تضمین می کنم

توسط pat va mat

یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
قاصد

قاصد آمد گفتمش : آن ماه سیمین بر چه گفت ؟
گفت : با هجرم بسازد گفتمش : دیگر چه گفت ؟
گفت : دیگر پا ز حد خویش نگذارد برون
گفتمش : جمع است از پا خاطرم ، از سر چه گفت ؟
گفت : سر را بایدش از خاک ره کمتر شمرد
گفتمش : کمتر شمردم ، زین تن لاغر چه گفت ؟
گفت : جسم لاغرش را از تعب خواهیم سوخت
گفتمش : من سوختم ، در باب خاکستر چه گفت ؟
گفت : خاکستر چو گردد خواهمش بر باد داد
گفتمش : بر باد رفتم ، در صف محشر چه گفت ؟
گفت : در محشر به یک دم زنده اش خواهیم کرد
گفتمش : من زنده گردیدم ز خیر و شر چه گفت ؟
گفت : خیر و شر نباشد عاشقان را در میان
گفتمش : این است احسان ، از لب کوثر چه گفت ؟
گفت : با ما بر لب کوثر نشیند عاقبت
گفتمش : چون عاقبت این است زین خوش تر چه گفت ؟
گفت : دیگر نگذرد در خاطرم یاد "عظیم"
گفتمش : دیگر بگو ، گفتا : مگو دیگر چه گفت...

توسط pat va mat

یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧
شعر دیوانگی و پاسخ به آن و پاسخ به پاسخ آن!

شعر دیوانگی از «سیمین بهبهانی»

یارب مرا یاری بده،تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم، زارش کنم،خوارش کنم
از بوسه های آتشین وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دیگری
از رشک آزارش دهم، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم

گوید بیفزا مهر خود، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای، از خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم چشمان خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها بار دگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم


پاسخ دیوانگی از« ابراهیم صبا»

یارت شوم یارت شوم،هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم،گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم دل را نساز غرق غم
باشد شفا بخش دلم،کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود،ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوش دلم ، هر عشوه در کارم کنی
من طایر پر بسته ام،در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام،تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان،ناچار گردی مهربان
رحم آر ای آرام جان بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی روز دگر جانم دهی
کامم دهی الطاف بسیارم کنی


پاسخ به پاسخ دیوانگی «از سیمین بهبهانی»

گفتی شفا بخشم ترا،وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم،با خویشتن یارت کنم
گفتی که دلدارت شوم،شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ترسم که بیدارت کنم

توسط pat va mat

یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
قسمتهایى از کتاب "یازده دقیقه" اثر "پائولوکوئیلو"

از دفترچه‌ى یادداشت ماریا، روزى که مرد سوییسى را ملاقات کرد:

همه به من می‌گویند که دارم تصمیم اشتباهى مى‌گیرم، اما اشتباه کردن، بخشى از زندگى است. جهان از من چه مى‌خواهد؟ آیا مى‌خواهد که هیچ ریسکى نکنم و به جایى برگردم که از آن آمده‌ام چون جرٱت آن که به زندگى "بله" بگویم را نداشتم؟

من اولین اشتباهم را در یازده سالگى کردم، وقتی آن پسر از من پرسید که آیا مى‌توانم به او مداد قرض دهم؛ از آن زمان، تشخیص دادم که بعضى اوقات، تو هیچ شانس دومى به‌دست نمى‌آورى و بهترین این است که هدایایى که دنیا به تو مى‌دهد را قبول کنى. البته ریسکى در این کار است، اما آیا این ریسک بزرگ‌تر از چهل و هشت ساعت دراتوبوس نشستن تا اینجا و وقوع این حادثه است؟ اگر من قرار است به کسى یا چیزى وفادار باشم، اول از همه باید نسبت به خودم با وفا باشم. اگر من به دنبال عشق واقعى مى‌گردم، ابتدا باید توانایى یک عشق متوسط را در خودم کشف کنم، تجربه‌ى کمى که از زندگى دارم به من درس داده که هیچکس صاحب هیچ چیز نیست، همه چیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهاى غیرمادى، در مورد مادیات هم صادق است. تمام کسانى که چیزى را از دست داده اند همیشه فکر مى‌کنند آن‌چیز براى همیشه ماندگار است (که بارها براى خود من هم اتفاق افتاده) و در آخر نتیجه گرفته اند هیچ چیز واقعا به آنها تعلق ندارد.

و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، هیج دلیلى ندارد که وقتم را برای جستجوى چیزهایى که براى من نیستند، تلف کنم. بهترین آن است که جورى زندگى کنم که امروز روز اول و آخر زندگى‌ام است.

 

شانس هاى از دست رفته. او خیلى زود معنى آنها را فهمیده بود . گر چه "دوستت دارم "دو کلمه‌اى بود که او در دوران بیست و دو سالگى‌اش زیاد شنیده بود، و هم‌اکنون آنها براى ماریا به نظر کلمات تهى و بى‌معنى مى‌آمدند، زیرا هیچکدام از آنها هیچ‌وقت به مساله‌ى عمیق و جدى یا رابطه‌هاى ماندگار تبدیل نشده بود. ماریا از او به‌خاطر کلماتش تشکر کرد، و آنها را در دفترچه یادداشتش یادداشت کرد :"هیچ کس نمی داند زندگى براى ما چه ذخیره کرده، خیلى خوب است که همیشه بدانیم در خروج فورى کجاست."

 

من مى‌توانم انتخاب کنم که قربانى دنیا باشم یا یک ماجراجو در جستجوى گنج. همه‌ى این‌ها به طرز نگاه من به زندگى بر می‌گردد.

 

از دفترچه‌ى خاطرات ماریا، شبى که تمام اشتیاقش براى بیرون رفتن، زندگى یا منتظر ماندن براى زنگ تلفن را از دست داده بود:

امروز را در یک پارک گذراندم. از آنجا که نمى‌توانم پولم را هدر دهم، فکر کردم بهترین آن است که بقیه‌ى مردم را تماشا کنم. زمان طولانى را کنار قطار (ترن) هوایى گذراندم و متوجه شدم بیشتر مردم به دنبال هیجان سوار آن مى‌شوند ولی وقتى آن شروع به حرکت مى‌‌کند، آنها وحشت مى‌‌کنند و درخواست مى‌کنند تا ماشین بایستد.

آنها چه انتظارى دارند؟ وقتى ماجراجویى را انتخاب مى‌‌کنند، آیا نباید خودشان را براى همه‌ى راه آماده کنند؟ یا فکر مى‌کنند انتخاب عاقلانه‌ این است که از بالا و پایین رفتن ها پیشگیرى کنند و تمام زمانشان را بر روى یک چرخ و فلک روى نقطه‌ها بچرخند و بچرخند.

در حال حاضر، خیلى بیش‌تر از آنى تنها هستم تا در مورد عشق فکر کنم، اما باید باور کنم که آن اتفاق مى‌افتد و باور کنم که من شغلى پیدا خواهم‌کرد. اینجا هستم. زیرا این سرنوشت را انتخاب کردم. ترن هوایى زندگى من است؛ زندگى یک بازى سریع و سرگیجه‌آور است؛ زندگى پریدن با پاراشوت است؛ شانس‌هاى مختلفى دارد، به‌زمین‌افتادن و دوباره برخواستن؛ مثل کوهنوردى مى‌ماند، خواستن تا رسیدن به قله‌ى خودت و احساس عصبانى و ناراضى بودن وقتى به آن نمی‌رسى.

دور بودن از خانواده‌ام و زبانى که با آن مى‌توانم خودم و احساساتم را بیان کنم سخت است، اما، از این به بعد، هروقت که احساس افسردگى کنم، آن پارک را بیاد خواهم آورد. اگر خوابم برده باشد و یک دفعه روى آن ترن هوایى بیدار شوم چه احساسى خواهم داشت؟

خوب، حس در دام افتادن، ترس در هر خمیدگى، تقاضا برای پیاده شدن. اگرچه، اگر باور کنم آن شیارها سرنوشت ما هستند و خدا مسئول ماشین‌ها است، آن وقت آن کابوس به هیجان تبدیل خواهد شد. به چیزى که واقعا است، یک ترن هوایى، یک اسباب بازى امن و قابل اطمینان که در آخر توقف خواهد کرد، اما تا زمانى که سفر طول مى‌کشد من باید به مناظر اطراف و صداى جیغ‌ها که هیجان‌انگیز هستند توجه کنم.

توسط pat va mat

پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٧
دیگر ...

دیگر ساعتی بر دست های من نخواهی دید!
مِن بعد، عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!
وقتی قراری ما بین ِ نگاهِ من

و بی اعتنایی ِ نگاهِ تو نیست،
ساعت به چه کار ِ من می آید؟
می خواهم به سرعتِ پروانه ها پیر شوم!

توسط pat va mat

یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧
گریز و درد
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
  
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
 
رفتم مگو، مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
 
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
 
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال، به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
 
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
 
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم...
 
شعری زیبا بود از فروغ فرخزاد
توسط pat va mat

دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧
شکست نیاز

عجب شعر قشنگی؛ خدا می‌دونه چقدر به دلم نشست، نظر شما چیه؟

آتشی بود و فسرد
رشته‌ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا به تو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه‌ی بی برگی
لیک دیدم که تو به چهره‌ی امیدم
خنده‌ی مرگی
وه چه شیرینست
بر سر گور تو ای عشق نیازآلود
پای کوبیدن
وه چه شیرینست
از تو ای بوسه‌ی سوزنده مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرینست
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
بخدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
 تو همان به که نیندیشی
به من و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم

فروغ فرخزاد

توسط pat va mat

یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧
این روزا

این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه 
درد تموم عاشقا پاى کسى نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گرداى رو آینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بى ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمى تر شدنه
آرزوى شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جاى نگاه عاشقت باز توى خونه خالیه
این روزا کار آدما دلهاى پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگرى سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بى وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
این روزا توى هر قفس یکى دو تا قناریه
شبها غم قناریها تو خواب خونه جاریه
این روزا چشماى همه غرق نیاز شبنمه
رو گونه هر عاشقى چند قطره بارون غمه
این روزا ورد بچه ها بازى چرخ و فلکه
قلباى مثل دریامون پر از خراش و ترکه
این روزا عادت گلها مرگ و بهونه کردنه
کار چشماى آدما دل رو دیونه کردنه
این روزا کار رویامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگى زندگى ها رو باختنه
این روزا تنها چاره‌مون شاید پرنده مردنه
رو بام پاک آسمون ستاره رو شمردنه
این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن
مردم دیگه تو دلهاشون یه قطره دریا ندارن
این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره
هر جا یکى منتظر ورود یه مسافره
این روزا هیچ مسافرى بر نمى گرده به خونه
چشاى خسته تا ابد به در بسته مى مونه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
این روزا درد آدما فقط غم بى کسیه
زندگیشون حاصلى از حسرت و دلواپسیه
این روزا خوشبختى ما پشت مه نبودنه
کار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
این روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشماى خیس و ابریشون همپاى رود کارونه
این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن
یه وقتا توى زندگى همدیگر و جا مى ذارن
جنس دلاى آدما این روزا سخت و سنگیه
فقط توى نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه
این روزا جرم عاشقى شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پاى چشمى سوختنه
اسم گلا رو این روزا دیگه کسى نمى دونه
اما تو تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه
این روزا فرصت دلا براى عاشقى کمه
زخماى بى ستاره ها تشنه یاس مرهمه
این روزا اشک مون فقط چاره ى بى قراریه
تنها پناه آدما عکساى یادگاریه
این روزا فصل غربت عشق و یبدهاى مجنونه
بغضاى کال باغچه‌ها منتظر یه بارونه
این روزا دوستاى خوبم همدیگر رو گم میکنن
دلاى پاک و ساده رو فداى مردم میکنن
این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره
کمتر میبینى کسى رو که تا ابد منتظره
مردم ما به همدیگه فقط زود عادت میکنن
حقا که بى وفایى رو خوب هم رعایت میکنن
درسته که اینجا همه پاییزا رو دوست ندارن
پاییز که از راه میرسه پا روى برگاش مى ذارن
اما شاید تو زندگى یه بغض خیس و کال دارن
چند تا غم و یه غصه و آرزوى محال دارن

این روزا باید هممون براى هم سایه باشیم
شبا یه کم دلواپس کودک همسایه باشیم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل میکنن
درداى ارغوانى رو با هم تحمل میکنن
اگه به هم کمک کنیم زندگى دیدنى میشه
بر سر پیمان مى مونن دوستاى خوب تا همیشه
اما نه فکر که میکنم این کار یه کار ساده نیست
انگار براى گل شدن هنوز هوا آماده نیست

مریم حیدرزاده

توسط pat va mat

دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
انتظار

آن لحظه را انتظار خواهم کشید
آن لحظه که تو بیایی
و باغچه پر از اقاقیا شود
آن لحظه که صدای نفسهایت را باد بیاورد
و عطر تنت در کوچه‌ى پر از خستگی‌ها بپیچد
آن لحظه را انتظار خواهم کشید
آن لحظه که تنهایی‌ها در ته گودال پوچی می‌پوسد
آن لحظه که بودنت همیشگی می‌شود
آن لحظه که شاید همین فردا باشد
من انتظار خواهم کشید
می‌دانم که می‌آیی
و دست مهربانت را به من خواهی سپرد
آن لحظه که برای من و تو مقدس است
آن لحظه که چشم‌های خسته‌ام
از شوق دیدنت اشک می‌ریزد
تو خواهی‌آمد
و خانه‌ى دلِ پر از تنهایی من بهار خواهد شد
می‌دانم که می‌آیی
آن لحظه که شاید همین فردا باشد
من انتظار خواهم کشید
می‌دانم که می‌آیی...

توسط pat va mat

 

 

درباره ما

 

 


آرشيو وبلاگ

 

 



مطالب اخیر




*خواندنى*


شفا


آخرين جرعه جام



جمعه شبا بی قرارم


و خدایی که در این نزدیکی است